سلام این روزها بدجور اوضاع روحیم بهم ریخته است.بایدفراموش کنم باید
بگذرم بایددل بکنم
از7سال نفس کشیدن وزندگی کردن درمیان کسانی که شایدازپوست وگوشتم
 نبودند
اما ازروحم نیز جدانبودند.دوستانم ،دوستان شاعر و بزرگوارانی که لحظه ای رهایم نکردند
که مبادا لحظه ای فکرکنم غریبه ام در این شهر و... بایدخداحافظی کنم
از انجمن شعر آبادان ،
از بچه ها، ازشهر، ازهمه آنهایی که 7سال اززندگی م ا رقم زدند...

واین روزهااین ترانه رهایم نمی کند.

بخوام ازخودت بروم

من بایادت چه کنم

توروازیادببرم

باخاطراتت چه کنم

حتی ازیادببرم تووخاطراتتو
بگومن بااین دل خونه خرابم چه کنم.

آری ،از آبادان داغ و سوزان،مردمش، دوستان شاعرم ،
دوستان غیرشاعرم باچشمانی پر از اشک
 
ودلی پرخون خداحافظی می کنم. وصمیمانه تشکرمیکنم
 
از مسئول انجمن شعر آبادان،
 
آقای حاج ناصرندیمی به پاس تمام خوبی ها ومهربانی هایش.

از آقای احمددریس،آقای جعفری،از برادر همیشه خوبم
 
محمدایمانی،منتصردرویشی
 
 و خانم صدیقه ثامریان ،خانم مفاخری و همه آنهایی که صادقانه کنارم بودند.
 
وسلام به یزد،و مردم مهربانش، که امیدوارم کنارشان آرام بگیرم.

به امید روزهای خوب پیش رو...
+ تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:8 به قلم موسوی |